سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

سپهر عشق مامان

استقبال از ضریح امام حسین (ع)

یه سلام جانانه بعد از یک روز تعطیلی اضافه تر. دیروز 18/09/91 استاندار محترم شهرستان اهواز ،همه ادارات دولتی و خصوصی و دانشگاه ها رو تعطیل کرد به خاطر استقبال از ظریح مطهر امام حسین (ع) . ضریحی که با هزینه و هنر مردم ایران ساخته شده و باید به عراق بره..... بحث سیاسی و........................ ممنوع خوب ما هم فیض بردیم و صبح ساعت 9 با آقاجون حاجی و دایی محمداین رفتیم استقبال.وایییییییی که چقدر شلوغ بود. خیلی شلوغ بود. از اونجایی که بابا مهدی رفته بود مغازه، شما همش بغل آقاجون حاجی بودی. وقتی رفتم زیارت ضریح و برگشتم، دیدم بله ، آقا سپهر داره با آش نذری پذیرایی میشه. وای جاتون خالی عجب هوایی بودساعت 9 صبح بود، ولی بس که ابر بود انگار شب ...
19 آذر 1391

همکاری سپهر توی خونه

سلام. قشنگم، شیرینم. چند وقته شیرین کاریهات و صدالبته شیطنت هات بیشتر شده. میتونم بگم کسی حریفت نیست همه چیز رو هم دقیقاً متوجه میشی، ولی هنوز روند حرف زدنت کنده. آبا : بابا یا آب آما: مامان صدای گاو: مممممممممممممممم اینا: از اینا، اینجا عمهَ : عمه و فقط یه بار به صابون گفتی آبون و بعدش هرچی التماست کردیم دیگه نگفتی مامانی به ترتیب عاشق کلید، گربه، توپ و ماشین هستی.   ولی هنوز پروژه گاز گرفتن و انگشت شصت خوردنت ادامه داره. به حدی انگشتت رو میزنی که انگشتت خیلی بدطور زخم شده. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. پستونک رو هم که جایگزین کرده بودم، رو هم نمیگیری. اکثر مواقع تا...
15 آذر 1391

عکسهای محرم 91

سلام به پسرم ، نازنینم. سلام به دوستای وبلاگی و غیر وبلاگی سپهر.ببخشید. بعد از کلی تأخیر و وقفه و شرمندگی اومدم تا خاطرات تشریحی و تصویری گل پسرم رو اینجا واسش به یادگار بزارم.از دوستای گلم، مهدیه جان و فریبا جان هم خیلی ممنون که به یادمون بودن. راستش بیماری خودم، بعدش سپهر و شلوغی و پر مشغلگی توی اداره بهم مجال نمیاد تا بیام وبلاگ پسر گلم رو آپ کنم.دقیقاً روز دوم محرم (شنبه) حال من بد شد و تب و لرز شدید داشتم که کارم به سوزن و بیمارستان و یک روز مرخصی استعلاجی کشید و درست روز بعد سپهر رو بردیم دکتر.که تا همین حالا هم سرفه داره. از بس که لج میکنه و دارو نمیخوره. حتی به زور هم متوسل شدم (برخلاف میلم) ولی باز فایده ای نداره.نمیخور...
7 آذر 1391

بابا حاجی و مامان حاجی اومدن ن ن ن ن ن ن

سلامممممممممممممم سلام به همهی حاجی های ایران. سلام مخصوص به همه ی نی نی وبلاگی هایی که امسال مثل ما حاجی داشتن. رسیدن حاجی هاتون بخیر. ما رو بابت این همه تأخیر ببخشید. البته هیچکی تو این مدت سراغمون رو نگرفت ها. ولی گفتیم شاید کسایی دلتنگمون شده باشن(روابط عمومی دلخوش کردن!) بالاخره بعد از یک ماه انتظار و دوری از مامان و بابای خودم، ظهر روز چهارشنبه 24/08/91 پروازشون به زمین نشست و  چهره نورانی و لباسهای معطر به عطر کعبه و قبرستان بقیع و مرقد حضرت محمد (ص) رو دیدیم و استشمام کردیم. چقدر دلتنگشون بودم. احساس میکردم هیچکس رو توی این دنیای بزرگ ندارم.احساس ناتوانی ، گاهی برای کنترل سپهر نازنین، اون مو...
27 آبان 1391

بعد از کلی تأخیر اومدیم

سلام. سلام به همه ی نی نی ها و مامانِ نی نی ها. من و سپهری اومدیم بعد از کلی غیبت. البته تقصیر سپهر نیست. همش تقصیر مامانیه سپهره که تنبله و بی حوصله و مریض. سه روزی هست که من (مادر خانمی) سرمای حسابی خوردم و الان هم عفونت سینوزیتم عود کرده. خلاصه بعد از 2 روز مرخصی استعلاجی حال زیاد خوبی ندارم. بگذریم. جون برای پسر گلم و دوستای نازنینش بگه که همچنان درگیر هستیم با حج رفتن مادر جونو آقاجون. به اونا که حسابی داره خوش میگذره. ما هم که اینجا .. . یه پام خونه خودم، یه پام خونه بابام اینا. صبحا هم که آقا سپهر تشریف میبره خونه مادر جونیش (مامان بابایی).   اندر احوالات این روزای سپهر مامانی ای...
16 آبان 1391

راه رفتنت

یه قدم ... نه بیشتر دو قدم .... نه بیشتر سه قدم .... نه بیشتر   بدو بدو بدو   خیلی صحنه باحالی بود. سپهری، مامانی، پیروز بدون اینکه کسی دستهای کوچولوت رو بگیره، شروع کردی به راه رفتن. تند و تند. انگار که یکی دنبالت کرده بود. بابا کلی ذوقت رو کرد. منم همینطور. همینطور هی قربون صدقه ات می رفتیم. خیلی با حال بود. یه جوری میخواستی تعادلت رو حفظ کنی که نخوری زمین. از خدا اینو میخوام که هیچوقت توی زندگیت زمین نخوری، و بتونی همیشه و همیشه و همه جا استوار قدم برداری آسمانم. من و بابایی خیلی دوستت داریم عزیزم. ...
2 آبان 1391

بالاخره پسر مامانی، گفت ماما

سلام دو روزه خیلی خوشحالم، خیلی، خیلی، در حد تیم ملی شاید هم جام جهانی دو روزه سپهر میگه ماما وایییییییییییییییییی خدا چقد خوشحالم چقد آرزوی اینو داشتم که این کلمه از دهنش بیاد بیرون. انگار دنیا رو بهم دادن اصلا باورم نمیشد . حالا دیگه همش میگه ماما و دیگه بابا ، بابا یادش رفته همش میگه ماما  ما  ماماماما جان دلم عزیزم مامانی.   راستی 5شنبه آش پشت پای آقاجون و مادر جون رو درست کردیم. ایشالا قسمت همه بشه زیارت حج و طواف خانه ی خدا. کلی خوش گذشت. آخه از شب قبلش خاله های من و دخترخاله هام اومدن خونه ی آقاجون اینا. خیلی وقت بود دور هم جمه نشده...
29 مهر 1391

خبرهای مهم-2- خوردن آبمیوه با نی

بالاخره آقا سپهر تونست خوردن آبمیوه رو به کمک و با نی بخوره . خاله ریحانه کشفش کرد و وقتی اینو گفت نزدیک بود شاخ در بیازم. کلی ذوقیدم. تا شب فکر کنم حدودای 4 تا آبمیوه دادم دستت تا ببینم خواب نیستم و شما داری با نی آبمیوه میخوری. کلی کیف کردم مامانی به قربونت . بعدا ازت عک هم میزارم گلم. راستی، راستی تا یادم نرفته، کلمه هاپو رو هم خیلی قشنگ ادا میکنی. البته وقتایی که خودت دوست داری و میلت باشه.   وااااااااااای سپهر کی حرف میزنی واسه مامان و سرش رو بخوری؟!؟!؟!؟ زود باش دیگه مامانی. بوس بوس ...
24 مهر 1391

خبرهای مهم-1- رفتن مادرجون و آقا جون به سرزمین وحی

سلام. بازم شرمنده م. از سپهرم خجالت میکشم بابت اینهمه تأخیر توی دفترچه اینترنتی خاطراتت. الان فکر میکنم حدود 10 روزی هست چیزی ننوشتم. بازم عذر میخوام. امروز اومدم تا خبرای داغ رو بدم.اول بگم که بالاخره آقاجون و مادرجون دیروز (23/07/91) عازم سرزمین وحی ، خانه ی خدا شدن. ما رو 30 و شاید 45 روز تنها گذاشتن. من و شما و بابایی هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و راهی خونه مادر جون اینا شدیم تا پیش خاله ریحانه باشیم. ساعت حرکتشون حدودای 10 بود ولی از ساعت 6 رفتیم مجتمع فجر که حاجیها از اونجا جمع بشن و با اتوبوسهایی که واسشون تهیه کرده بودن به فرودگاه برن. هوا عالیه عالی بود. من از ترس اینکه سرما نخوری، پتو پیچونده بودم دورت که سر...
24 مهر 1391